من یک سال زمان میخواستم
الان تقریبا میشه گفت که دارمش
ولی هنوز خودم مرددم و نمیدونم باید چی کار کنم
به خودم اعتماد ندارم مسئله اینه ...
پ . ن فعلا تو استراحت و مسافرتم ولی همه چیز لحظه ای انگار برام
....
یه سریالی رو شروع کردم و اینجورم که خب اصلا چرا دارم میبینمش ؟؟؟ 3 قسمتش گذشته و از اول تا اخر دور یه محور موضوعی میچرخه (اعتیاد
میتونم یه لیست از فیلما و سریالای درست و حسابی داشته باشم ولی با این حال بازم به دیدن اون سریال ادامه بدم
....
و یه دیالوگ جالب داشت
که گفتنش
اگه میتونستم تغییر کنم
قطعا اینکار رو انجام می دادم
نه برای اینکه خودم میخوام
برای اینکه بقیه میخوان
پ .ن
از موسیقیشم خوشم میاد
....
نمیدونم یه جورایی منو یاد وضعیت خودم انداخت
همش میگم چی درسته یا منطقی و معقوله چی پذیراتره
الان حتی نمیدونم دیگه خودم چی میخوام
شاید همه چی خواسته های بقیه بوده تو این 8 سال
«نکنه خیلی از چیزهایی که فکر میکنم میخوام، در واقع چیزهایی باشن که یاد گرفتم باید بخوام؟» و این سؤال واقعاً ترسناکه.
اصلا بریم تو جامعه هم همینه
همه چیز تلقینیه و انعکاسی از بیرون و اطرافیانه
مثال ساده میزنم
به جای سگ میتونیم با بزی گاوی گوسفندی چیزی قدم بزنیم , کی درست یا غلط بودنش رو و یا دید افراد رو مشخص میکنه ؟کی میگه عجیبه ؟ معلومه خود جامعه و افراد
.......
و خب
شاید بهتره دست از فکر کردن بردارم
چون همه چیز تو چیزی که بقیه مشخص کردن فراهمه
باز هم مرحله پذیرش